خرید بک لینک
این دفعه با حال و هوای نسبتا جدیدتری می خوام بنویسم. طبق معمول بعد یه عالمه وقت اومدم که بنویسم. دلم نگرفته مثل خیلی از دفعات قبل. اما گیجم، خیلی گیج. زندگی چه قدر رنگ داره. هیچ مداد رنگی فکر نکنم بتو

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

اوووووووووووووووووووووف که این درگیری های ذهن تمومی نداره. زندگی روزهای عادی خودش رو با سرعت طی میکنه و ما گاهی حس هویج بودن توش بهمون دست میده. خود زندگی داره خوب میره جلو اما قسمت کار نه. اصلا خوب ن

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

مرگ به ما خیلی نزدیکه. نزدیکتر از صدای نفس هامون. وقتی بهش فکر میکنم دلم می خواد همه رو ببخشم و همه ثانیه های مانده رو زندگی کنم. به معنای واقعی زندگیشم کنم. اما افسوس که حتی در اون ثانیه ها، بقیه حس

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

گاهی برای دل گرفتن هم دلیلی وجود ندارد و هم خوب که فکر میکنی 10 تا دلیل پیدا میکنی. آخرش نمی فهمی اینا واقعا دلیل هستند یا بهانه ای برای اینکه در لاک قربانی فرو بروی. ولی حتی اگر دومی هم درست باشه چی

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

چه کسی از آشوب این دل من خبر داره ؟!!! دلی که توش غوغاست. دلی که انگار تلاطم یه دریای طوفانی و مواج رو با خودش یدک میکشه و نفسی که خیلی سنگین میره و میاد. یه جورایی دوباره انرژیم رسیده به ته خط. قشنگ

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

تلنگرگاهی یه خبر غیرمنتظره تبدیل میشه به یه تلنگر بزرگ. یه مشت خاطره یادت میاد. یه خروار تلاش یادت میاد و پایان هر کدوم برای یک ثانیه، لحظه حال میاد جلوی چشمت. با خودت می گی چی قرار بود بشه و چی شد؟!!!! صب

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

روزمرگیچه قدر کارم بده که هر وقت دلم گرفته میام و می نویسم. واسه اون لحظه خوبه ها. اما یک آرشیوی می مونه از نگرانی و اندوه. این جاش بده. باید بپذیرم که زندگی کلا تیره نیست.اما دیگه کاریش نمیشه کرد. نوشتن تو

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

اگر روزی بچه داشته باشم در گوشش زمزمه خواهم کردعاشق نشوعاشق نشوبه قلبت به وجودت اجازه عاشقی ندهعاشقی تورا از تو خواهد گرفتعاشقی سوی چشمانت را میگیردعاشقی پرده گوشت رو می دردعاشقی سلولهای آگاه خاکستری

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

<strong>غرغر</strong> <strong>روزانه</strong>می خوام دوباره بنویسم. فقط دلم خواست بنویسم که سبک تر بشم. نمی دونم چه حکمتی داره. یه صفحه اگه بنویسی اثرش انگار 10 برابر اینه که با یه نفر یک ساعت حرف بزنی. تازه اگه اون یه نفر رو پیدا کنی بعد از کش

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 2:26

صفحه بندی